تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نا مهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

ما آن پاک دلانیم که به کس کینه نداریم...یک شهرپرازدشمن و یک دوست نداریم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 در قلبتو واسه کسی باز نکن اونی که دوست داره خودش کلید داره

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

مهم نیست قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی ،حتی برای یه نفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

مادر عزیزم روزت مبارک

 

شبی پسری کوچک نزد مادرش رفت که در آشپزخانه غذا درست می کرد و کاغذی به او داد. مادرش دستش را با پیشبند خشک کرد و آن کاغذ را به شرح زیر خواند:

بابت زدن چمن 5 دلار

بابت تمیز کردن اتاقم در این هفته 1 دلار

بابت خرید کردن برای شما 50 سنت

بابت مواظبت از برادر کوچکم 25 سنت

بابت بیرون بردن سطل زباله 1 دلار

بابت دریافت گواهینامه قبولی 5 دلار

بابت نظافت حیاط 2 دلار

جمع بدهکاری 75/14 دلار

مادرش به او که منتظر ایستاده بود نگاه می کرد و افکاری از ذهنش می گذشت. او مداد را برداشت و پشت آن کاغذ این عبارت را نوشت:

بابت نه ماهی که تو را حامله بودم و در درونم رشد می کردی، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت تمام شبهایی که بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم و برایت دعا کردم، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت تمام زحمات و اشکهایی که در این سالها باعث شان تو بودی، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت تمام شبهایی که با ترس گذراندم و نگرانی هایی که می دانم در پیش دارم، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت اسباب بازیها و غذاها و لباسهایی که برایت خریدم و حتی پاک کردن بینی ات، حساب نمی کنم پسرم، مجانی.

و وقتی تمام اینها را با هم جمع کنی، کل هزینه عشق واقعی را حساب نمی کنم، مجانی.

وقتی پسرک خواندن آنچه را مادرش نوشته بود تمام کرد، چشمهایش پر از اشک شده بود.

در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، خیلی دوستت دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف درشت نوشت: «تمام و کمال پرداخت شد».

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بادکنکی ترکید

                دلی شکست

                              لبی خندید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

 

                                          اهل زمین نبود نمازش شكسته بود 

 

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود

 

                                      چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

 

 بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

      

                                         عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر

 

                                           پشت دری مانده بود كه بسته بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

زندگی چون قفسی است؛

                    قفسی تنگ پر از تنهایی...

                             و چه زیباست لحظه ی غفلت آن زندانبان

                                              پس از آن هم

                                                            پرواز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  |