تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

اگر چشم هایت

دور این میدان تاریک بچرخند

وقتی از میان دست نوشته ها

حاشیه ی سپید کاغذ

چراغ مطالعه ی این میز کوچک است

باز هم سهم تو پلک های بسته می شود

و لبخندی که گستاخی نگاه تو را...

من آینه ی کف دریا باشم

و فکر کنی که آسمان نباید از روی موهایم بگذرد

وزمین نباید از زیر پایم بگذرد

ونباید دستی به دست های جاریم بخورد

و نباید باران به چشم هایم بخورد

تا تو بی آن که دست هایت را مشت کنی

و به رهگذران نیامده دشنام دهی

هی لب های گزیده و دست خط شکسته ی مرا بکشی

هی حرف هایم را توی گیومه بگذاری

 و آخرش آنقدر بخوابی

 که این چشم های رنگارنگ

بگذرند و غریبه شوند

تا حرف بزنم و بخندم وبی خیال بگذرم

و ندانم تمام طول خیابان

شانه به شانه ی مردی رفته ام

       که صدای مرا نمی شناسد
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

می رسد روزی كه بی من روزها رو سر كنی

می رسد روزی كه مرگ رو باور كنی

می رسد كه تنها در كنار قبر من شعر های كهنه ام رامو به مو از بر كنی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

آمدی جانم به قربانت

رسیدن به خیر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بد دردی است در میان جمع تنها بودن و در وطن خویش رنج غربت کشیدن را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

کاش می شد اشک را تهدید کرد

    مدت لبخند را تمدید کرد

    کاش می شد در میان لحظه ها

    لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دردا که در این سوز و گدازم کس نیست

 

    همراه در این راه درازم کس نیست

 

    در قعر دلم جواهر راز بسی است

 

    اما چه کنم محرم رازم کس نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

 

    درد تو به جان خسته داریم ای دوست

 

    گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

 

    ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

همدیگر را می بینیم ، که هر کدام در دنیایی غوطه وریم ، به همدیگر عشق می ورزیم اما یادمان نمی اید که زمانی غوطه می خوردیم در خلأی که پدید آورده بودیم برای دوست داشتن

امروز نشسته ایم و همدیگر را گوشزد می کنیم که عشق درد است ، دوری باید کرد از آن ، اما فراموش کرده ایم که روزی عاشق بودیم و می مردیم برای یکدیگر

امروز می گوییم که یار کسی بودن آسان است ، اما نمی دانیم که عاشقی در انتظار ماست که یارش باشیم و یاری می کنیم با هر آنکه از راه می رسد

یادمان نمیاید زمانی یار کسی بودیم که دوستمان داشت و ادعا می کردیم که دوستش داریم و فراموش کرده ایم خاطراتمان را

این رسم زندگی نیست ، اینکه فراموش کنیم آنچه را که نمی خواهیم و بیاد آوریم آنچه را می خواهیم

همدیگر را می بینیم و از کنار هم می گذریم مثل باد ، حتی بی مصرف از تر بادی که از کنار انسان می گذرد که شاید باد نوازشی بر صورتمان باشد اما ما آدمها برای یکدیگر هیچ تلاشی نمی کنیم

فکر می کنیم که باید ما را دوست داشته باشند ولی آن که را می خواهیم دوست داریم و آنکه را نمی خواهیم دوست نداریم

دل عاشقی را می شکنیم و ادعا داریم که منطق راه زندگیست اما زمانی که دلمان را می شکنند زمین و زمان را لعنت می فرستیم

و خدا را گله می کنیم

این رسم زندگی نیست ، یعنی این رسم آدمیت نیست که خودمان را از آن کسی که مارا می خواهد دریغ کنیم

آن کسی را که می خواهیم در کنار خود نگاه داریم و فرصت رفتن ندهیم ولی آنکس که مارا می خواهد را از خود برانیم و دور کنیم

اگر سگی داشته باشیم به هر طریقی خواسته هایش را برمی آوریم ، دلمان برایش میسوزد اگر گازمان هم بگیرد از خود دورش نمی کنیم بخاطر وفایش ، اما به هیچکس وفا نمی کنیم و آنکه وفا می کند به ما را می شکنیم

حرف هایمان آسمان را چاک چاک میکند اما اعمالمان یکدیگر را حتی خوشحال نمی کند

می دانیم که کسی نمی فهمد آنچه را که می گوییم عمل نمی کنیم ، همین است که همیشه نصیحت میکنیم که دل شکستن هنر نمی باشد اما این را حتی حاضر نمی شویم که به خاطر دل مملوء از محبت عاشقمان کمی محبت نشان دهیم

هر که را بفهمیم که به ما نیاز دارد دوری کنیم از او و به آن کس که نیاز داریم بچسبیم

نه ، این رسم زندگی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

رسم زندگی این است که اگر رفتیم برگردیم

رسم زندگی است است که اگر خواستیم ،بخواهانیم

رسم زندگی این است که اگر خواستند ،بخواهیم

این است که اگر دیدیم، ببیناییم

این است که اگر گفتیم، عمل کنیم

رسم زندگی فراموش نکردن گذشته هاست

رسم زندگی نوازش شکسته هاست

رسم زندگی این نیست که هر کس از راه می رسد را پاسخ دهیم ، انقدر دل شکستیم که دیگر برای پیدا کردن یارمان میزانی نداریم

نمی دانیم چه می خواهیم نمی دانیم اصلا چه باید بخواهیم؟

این رسم زندگی نیست

ما به رسم زندگی عمل نمی کنیم

عملی که می کنیم نمی دانیم درست است یا غلط

آدمی را آدمیت لازم است را می دانیم ، اما نمی دانیم که کیستیم و کسیت که ما را بخواهد؟

این رسم زندگی نیست...

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست

گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدی

گاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه مال خودتت نیست

مال اونیه که وقتی می بینیش می خوای که هر چی داری به پاش بریزی تا فقط یه لحظه فقط یه لحظه اونو فقط و فقط برای خودتت داشته باشی

گاهی سخته باور اینکه اونی رو که می خواستی برای همیشه تنهات گذاشته

گاهی سخته باور اینکه  دیگه اونو نبینی

گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برای زنده بودنت نداری

گاهی سخته قبول اینکه تموم لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده

گاهی سخته اینکه قبول کنی که تو هم شکست خوری

گاهی سخته قبول اینکه دل تو هم شکسته

گاهی سخته که لحظه هات رو فقط با خیلات اون پر کنی نه با حضورش

گاهی سخته خاطراتت رو مرور کنی وقتی می دونی که آخرش بدجوری تلخه بدجوری دلت رو می سوزونه

گاهی سخته قبول اینکه دنیات پر از آدمایی شده که حضورت رو احساس نمی کنن

گاهی سخته قبول اینکه احساست بهت دروغ گفته

گاهی سخته خیلی سخته  قبول اینكه... این كه تنهام گذاشتی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

گاه یک لبخند آنقدر عمیقق میشود که گریه میکنم.

گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم.

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند.

گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هر وقت دلم تنگ میشه میرم پشت ابرها زار زار گریه می کنم .

 

پس هرموقع دیدی داره بارون میاد بدون دلم برات تنگ شده

 

آمدنت را چشم انتظارم

 

از کدامین سو می آیی؟

 

با کدامین پرستو به آشیانه بازخواهی گشت؟

 

درکدامین فصل شکوفا می شوی؟

 

ودرکجای زمین خانه خواهی داشت؟

 

کاش موسم آمدنت پیدا بود!

 

وزمین گلباران می شد از عطر قدمهایت!

 

ودریا پر میشد ازمهربانی نگاهت!

 

آسمان میبارید به ذوق،

 

وخورشید خنده میکرد به روز،

 

وشب مهتاب را میهمان میشد،

 

کاش میدانستم مسافر کدامین جاده ای؟

 

تاظلمت را به انتظار آمدنت نورباران میکردم

 

وخورشید را تا نیمه ی روز بدرقه

 

کاش میدانستم مسافر کدامین جاده ای؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

گاه می اندیشم...

گاه می اندیشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ

     خبر مرگ مرا با تو چه کس گوید؟

               آ ن زمان که خبر مرگ مرا              از کسی می شنوی روی ترا

کاشکی می دیدم.

  شانه بالا زدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

  و تکان دادن سر را که

عجب   عاقبت مرد؟

افسوس

کاشکی می دیدم

 من به خود می گویم

چه کسی باور کرد

        جنگل جان مرا

        آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

یکی داشت و یکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم !

یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست و اونی که جدایی رو نخواست من !

یکی بود پس کی نبود !

یکی بود و یکی نبود . اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !

یکی آورد و یکی نیاورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !

یکی برد و یکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم !

یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دوست دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند ! اونی که ماند تو بودی و و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم !

یکی رفت و یکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی ! و اونی که بخاطر تو توی قلب هیچکس نرفت من بودم !

یکی داشت و یکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم !

یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست و اونی که جدایی رو نخواست من !

یکی بود پس کی نبود !

یکی بود و یکی نبود . اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !

یکی آورد و یکی نیاورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !

یکی برد و یکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم !

یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دوست دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند ! اونی که ماند تو بودی و و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم !

یکی رفت و یکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی ! و اونی که بخاطر تو توی قلب هیچکس نرفت من بودم !

یکی داشت و یکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم !

یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست و اونی که جدایی رو نخواست من !

یکی بود پس کی نبود !

یکی بود و یکی نبود . اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !

یکی آورد و یکی نیاورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !

یکی برد و یکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم !

یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دوست دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند ! اونی که ماند تو بودی و و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم !

یکی رفت و یکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی ! و اونی که بخاطر تو توی قلب هیچکس نرفت من بودم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

برای تو

و

برای چشمای تو

آن چشمانی که من تا قیامت دربه در کوچه های تاریکش خواهم ماند

برای تویی که روزگاری تنها بهانه نفسهای بی صدای من در وادی بی کسی هام بودی

برای تو که تمامی کهکشان عشق را با نام تو و اسم قشنگ تو شروع کردم

ای عزیزترینم برای تو می نویسم

فقط تو

گرچه تو نیستی

نماندی

اما یاد تو، خاطره تو، تا ابد در سینه من، قلب من ،ذهن من، روح من، پابرجاست .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

زمانی که گلدان شکست............  

پدر گفت:حیف بود مادر گفت:عمرش کوتاه بود برادر گفت:زیبا بود من گفتم:مال من بود ولی زمانی که قلب من شکست هیچ کس حتی آخ هم نگفت .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

می میرم مادر ، خداحافظ

 

 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو ، بگذار بمیرم...

 

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن... بگذار بدلخواه تو ، دشوار بمیرم...

 

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و اندوه شب تار بمیرم...

 

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم...

 

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم...

 

تا بوده ام ای دوست وفادار تو ام ...   بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

در میان زندگی ما

چیست ان اندیشه در پس ذهن تو؟

 

 که کلمات ذهنم رو بارور می کند و ان ها را به مبارزه می طلبد

 

مبارزه ای برای بودن و ماندن!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

یه حرفهایی هست که ادم فقط میتونه به پدر مادرش بگه

 

یه حرفهایی هست که ادم فقط میتونه به دوستش بگه

 

یه حرفهایی هم هست ادم به هیچکس نمیتونه بگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

راحت نفس بکش

 

زندگی چقدر خسته کننده میشه وقتی توی تکرار حوادث روزگار گم میشی

 

وقتی دغدغه داری یعنی برات مهمه

 

وقتی برات مهم باشه بهش فکر می کنی

 

وقتی بهش فکر کردی یعنی انتخاب کردی

 

وقتی انتخاب کردی یعنی می خوای به هدفت برسی

 

 خدایا بازم با من معامله کن

 

می خوام طرف معامله من خودت باشی

 

دوست دارم اگر معامله ای باشه فقط با تو باشه

 

این تنها معامله ای هست که هر جور بهش نگاه کنی

 

من سود بردم حتی اگر در ظاهر م