دوستت دارم
دوستت دارم
بر تقویم 30 اسفند رهایت نمی كنم
بر بازو هایم می خوابانم و میان فصول چهار گانه می چرخانمت
در زمستان كلاه پشمی سرخی بر سرت می گذارم سردت نشود
پاییز تنها بارانی ام را بتو می دهم خیس نشوی
بهار بر چمن های تازه می خوابانمت تا صبحانه را
با گنجشك ها و ملخ ها بخوری
تابستان تور كوچكی برایت می خرم
تا صدفها را شكار كنی مرغان دریایی و ماهیان بی نام را
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم
به حافظه قطار های مسافری
تو آخرین قطاری هستی كه شبانه روز بر رگهای دستانم سفر می كند
تو آخرین قطار من ، من آخرین ایستگاه تو
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم یا به باد
به تاریخ های هجری و میلادی به جذر و مد دریا
ساعات كسوف و خسوف
و مهم نیست ایستگاه های هواشناسی
یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند
چشمان تو به تنهایی پیامبر گونه منند
مسئول شادی جهان !
دوستت دارم
می خواهم تو را به زمان به حال و هوایم پیوند دهم
ستاره ای در مدارم !
می خواهم شكل واژه ها شوی و سپیدی كاغذ
هر كتابی كه چاپ می كنم مردم كه بخوانند تو چون گلی در آن باشی
شكل دهانم حرف كه می زنم مردم تو را شناور در صدایم ببینند
شكل دستانم به میز كه تكیه می كنم ترا میان دستانم خواب ببینند
پروانه ای در دستان كودكی !
من عاشق حرفه ایم شغلم عشق تو
عشق چرخان روی پوستم تو زیر پوستم
من خیابان های شسته از باران بر دوش به جستجوی تو
چرا به من و باران ایست می دهی ؟
وقتی می دانی همه زندگیم با تو در ریزش باران خلاصه شده
و تنها حسم هنگام بوی سینه هات حس باران
چرا ایست می دهی ؟
وقتی می دانی تنها كتابی كه پس از تو می خوانم
كتاب باران است
دوستت دارم
این تنها كاریست كه آموخته ام و دوست و دشمن به آن حسادت می كنند
پیش از تو آفتاب و كوهها و جنگل ها واژه ها و گنجشك ها
سر گردان بودند
ممنونم كه به مدرسه راهم دادی
ممنونم كه الفبای عشق را آموختی
ممنونم كه پذیرفتی عشقم باشی
زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی
در خیابان های چهره ات در گردش
معشوقه ازلی !
دنبال مسافر خانه می گشتم و دكه ای كه از آن روز نامه می خریدم
و بلیط هایی كه هیچ وقت برنده نمی شدند ...
نه مسافر خانه نه دكه
كه انتشار مجلات بعد از تو متوقف شد و شهر نقل مكان كرد
و پیاده روهاش را برد
آفتاب صندوق پستی اش را تغییر داد
ستارگان كه تابستان اجاره می كردیم تسلیم شدند
درختان نشانی شان را تغییر دادند
و گنجشك ها جوجه هاشان و آلبوم ترانه های كلاسیك شان را
كه سخت مواظبش بودند بر داشتند و كوچ كردند
دریا خود را به دریا انداخت و غرق شد
در كوچه های بارانی صدایت قدم زنان
دنبال چتری كه از باران محافظتم كند
نقشه شهر تو در دست
نام رستو رانهایی را كه با هم رقصیده بودیم در خاطر ...
پاسبان ها خندیدند و گفتند این شهر
در قرن دهم پیش از میلاد غرق شده ست
در ایستگاه های استقبال تو
در ایستگاه های بدرقه ات
از كوپه های درجه یك می پرسم
بر در ها دهها سبد گل نوشته ای به تمام زبانها
: « لطفاً مزاحم نشوید »
با مرد دیگری به سفر رفته ای ؟
كه بتو خانه شرعی جنس شرعی و مرگ شرعی داده ست ؟
معشوقه ازلی ! چرا زمان در چمدان به سفر می روی ؟
چرا نام روز های هفته را برده ای ؟
نقشه ماهها و سالها را ؟
گردی زمین را ؟
من خروجت را از خونم تحمل نمی كنم
مثل ماهی كه از آب
تو همسفر خون منی خونم را نمی توانم عوض كنم
نوع كمیابی ست مثل پرنده های كمیاب كتاب های خطی
و تو تنها زنی كه می تواند خون به رگم بدواند
تو توریست بودی
داخل شدی و خارج
صدایت سرد چون ورق های پاره در پرواز
احساساتت مروارید های مصنوعی ژاپنی
بیروتی كه با تو كشف كردم عروسی كه با تو ساختم
و طول و عرضش را با تو زندگی كردم از طبقه دهم
پایین پرید و هزار تكه شد
از روییدن درون من دست بردار
زن
كه زیر پوستم جنگلی انبوه می شوی
كمك كن عادتهای كوچكم را بتو از دست دهم
بوی تنت را
كه از پارچه های پرده ای طبقه های كتابخانه و بلور گلدانهاست
كمك كن
نامی را كه در مدرسه داشتم بیاد آورم
كمك كن
شكل شعر هایم را بیاد آورم پیش از آن كه شكل تو شوند
كمك كن
زبانم را باز گردانم كه مفرداتش را به اندازه تو دوختم
و جز بر تن تو بر تن هیچ زنی اندازه نیست
نشانم بده كتابی را كه در آن نیستی
گنجشكی كه از مادرش آواز تو را نیاموخته
درختی كه از برگ هایش نباشی
و رودخانه ای كه شیرینی پاهایت را نچشیده باشد
با خودت چه كرده ای ؟
شاهزاده خانمی كه بادها به فرمانت
و بارش باران قد سنبله گندم شماره گل های شقایق
شاهزاده خانمی كه سینه هات آب و هوا را پدید آورد
و جذر و مد از اوست
و كشتی ها بسویش می روند تا خود را
با عاج و شراب و آناناس پر كنند
با خودت چه كرده ای ؟
زن
كه از ریزش كلام تو بر زمین درخت ها می رویید
و از حركت سایه ات بر تنم فواره های آب می شكفت
چرا از سینه ام كوچیدی و بی وطن شدی ؟
از زمان شعرم بیرون رفتی و زمان سختی بر گزیدی
چرا دوات سبزم را شكستی ؟
كه با آن نقاشیت می كردم ...
و زنی شدی ...
سیاه ...
زیرا ن


