تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

   خدایا چه سخت است درد بی کسی

   چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی و

   اینک باز به سوی تو آمدم

   تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم و

  خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است

  تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

  دربه دری و آوارگی ام را و

  هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

  خدایا همه را کنار گذاشته ام  

  اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

  صبرم بسیار است !

  خسته شده ام خسته خسته.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

  من پیرم
اما برای عاشق‌شدن هرگز
نه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

چراغها را خاموش کنید

 می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

 نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

 بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

 یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

 تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

چهره ات را بالا بگیر

تا به چهره ی من که به چهره ات خیره شده است خیره شوی ،

تا این که به زندگی تا سرحد مرگ خیره شوی ،

سرچشمه ای که چهره ها ما در چهره ای بی نام

فانی می شود ، هستی بی چهره ،

حضور وصف نپذیر در میان حضورها ...

می خواهم ادامه دهم و پیشتر بروم ، ام نمی توانم :

لحظه د لحظه ای دیگر و دیگر می جهد ،

من خواب های سنگی را که خواب نمی بینند دیدم

و چون سنگ ها در انتهای سال ها خونم را شنیدم

که در رشته هایش نغمه خوان می رفت ، درا با وعده ی نور آوازم خواند ،

دیوارها یک به یک ره باز می کردند،

همه ی درها شکسته می شد

و خورشید در میان پیشانی ام منفجر می شد ،

و پک های فروبسته ام را می گشود ،

قنداقه ی هستی ام را می درید ،

مرا از خویشتن می رهاند

و مرا از خواب حیوانی قرن های سنگ بیرون می کشید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دستت را بگشای

ای بانویی که بذ روزها را می افشانی ،

روز نامیراست ، طلوع می کند ، برگ می شود

زاییده شده است و هیچ گاه از زاییده شدن خسته نمی شود ،

هر روز تولدی ست ، هر طلوع تولدی ست

و من طلوع می کنم ،

ما همه طلوع می کنیم ،

خورشید با چهره ی خورشید طلوع می کند ،

خوآن با چهره ی خوآن طلوع می کند ،

چهره ی تمام مردان ،

دروازه ی هستی ، بیدارم کن و طلوع کن ،

گذار من چهره ی این روز را ببینم ،

بگذار من چهره ی این شب را ببینم ،

همه چیز دگرگون می شود و مرتبط می شود

معبر خون پل ، ضربان قلب ،

مرا به آن سوی شب ببر

آن جا که من تو هستم آن جا که ما یکدیگریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

یك شب به نگاهی پر ماهم كردی

خندیدی و یك نفس تباهم كردی

انگار مشیت خدا بود كه تو

با قدرت عشق سر به راهم كردی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بیدارم کن ، من تازه متولد شده ام :

زندگی و مرگ

در تو آشتی می کنند ، بانوی شب ،

برج زلالی ، ملکه ی بامداد ،

دوشیزه ی ماه ، مادر مادر آب ها ،

جسم جهان ، خانه ی مرگ ،

من از هنگام تودم تاکنون سقوطی بی پایان کرده ام ،

من به درون خویشتن سقط می کنم بی آن که به ته برسم ،

مرا در چشمانت فراهم آر ، خاک برباد رفته ام را بیاور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

قسمت شده این كه من به دامی بخورم

یك عمر فقط چوب سلامی بخورم

این چند هزارمین شب بیداری ست؟!

باید بروم دیازپامی بخورم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هركس به طریقی دل ما ...، حتی تو!

من آمدم و دروغ گفتم، یا تو...؟

عشق تو به جان من توان می بخشد

لا حول ولا قوه الا....با تو!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

گلدان شكسته ام ترك روی ترك

یك روز چو مرهمی،‌و یك روز نمك

ای عشق مگر مسخره  دست توام

برگرد برو! هی، به جهنم، به درك

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

زلیخایم، زلیخا، آه یوسف!

منم شب روی، تو چون ماه یوسف!

ز بس كردی به من بی اعتنایی

همان بهتر شدی در چاه یوسف

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

سخت است از چشمان من چیزی بفهمی

چیزی از این باران پاییزی بفهمی

من دوستت دارم ولی یادت بماند

دیگر نباید بیش از این چیزی بفهمی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هر شکست سرآغازی است برای شکستی ديگر

زند‌گی گردآوردن اين شکست‌هاست

هر زمين خوردن شروعی برای برخاستن

و هر برخاستن پيش فرضی برای زمين خوردنی ديگر

زند‌گی یعنی زمين‌خوردن‌ها و برخاستن‌ها و استخوان‌های خرد شده

هر رسيدن سرآغازی برای راهی شدنی دگر بار

زند‌گی را اين رسيدن و راهی شدن‌ها معنا می‌بخشد

هر پرواز تازه به معنای سقوطی ژرف‌تر است

زند‌گی تنها سقوط و تمنای پروازی دگربار است

هر خواهش به‌معنای نوميدی‌ای دگر است

هر مهر سرآغازی برای کينه‌ای نو

هر سخن شيرينی درآمدی برای سخنی تلخ و گزنده

هر دست مهربان افسانه‌ی خنجر

و هر خنجر بشارت زخمی خون‌چکان

و داستان دوستی تنها اين زخم‌های چرکين و پرخونابه

هر خنده آغازی برای درخود شکستن و مویه

زادن و باليدن تنها برای رفتن و پوسيدن

هر شکفتن سرآغازی برای پژمردن

هر رويش پيک خشکيدن

هر بهار نويدی بر زمستان

هر جوانه و برگ و بار پيام‌آور برگ‌ريزان و برهنه‌گی

رنگ‌های هستی را چهارفصل بر بوم طبيعت می‌نشاند

هر .... پيام‌آور ....ديگر

زند‌گی همه خواهش،آرزو، اميد، تمنای پرواز و بال‌گشودن،

رويا، مستی، شيرينی، مهر، رويش و باليدن،

خواستن و دگر باره آرزو کردن، تمنا، برخاستن و آزمودن

اما، گر نوميدی، شکست، کين و کين ورزی، سقوط،

زخم خنجر، سردرد خمار، پژمردن، خشکيدن، پوسیدن،

لرزيدن، شکستن، نرسيدن و از خودگسستن نباشد،

رنگارنگ زنده‌گی ناقص و مصنوعی و آميزه‌ای مسخره گردد

مهر می‌ورزم تا به کين برسم

برمی‌خيزم تا دگرباره بر زمين افتم

پرواز می‌نمايم

تا لذت سقوط آزاد و درد زمين خوردن را بيازمايم

آرزو می‌کنم تا به نوميدی رسم

می‌جنگم تا به شکست رسم

شيرينی مزه‌مزه می‌کنم تاتلخی به کام‌ام نشيند

می‌شکفم تا پژمرده‌ گردم

جوانه می‌زنم تا سبز گردم

و به برگ‌ريزان و برهنه‌گی رسم

آواز می‌خوانم تا به فرياد رسم

می‌خروشم تا به خاموشی رسم

......

بودن را می‌آزمايم تا به نبودن رسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

اینجا سکوت خواب فراهم نمی شود

از دردهای خستگی ام کم نمی شود

بر زخمهای کاری احساس بی کسی

معجون چشمهای تو مرهم نمی شود

وقتی هوای عشق به تهمت کشیده است

وقتی کسی برای تو همدم نمی شود...

وقتی که رود رابطه از آب شک پر است

حتی غزل به خاطره محرم نمی شود

عیسای من! تو پاکی من را گواه باش

هر چند دل به پاکی مریم نمی شود

هر چند چشم ثانیه اینجا پر از غم است

اما بمان که با تو محرم نمی شود

حالا تو رفته ای و شب چشمهای تو

با ماهتاب خاطره توأم نمی شود

وقتی بهشت چشم تو یادم نمی کند

حوای سیب خورده که آدم نمی شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

"هانای" عزیزم

مسافر پاییز 85

سلام مرا به خدا برسان

خواهر از دست رفته ام

نمی دانم برایت چی بنویسم

بلکه تنها توانسته ام برایت گریه کنم

برای تو

برای" آیدا "17 ماهه ات

خواهر از دست رفته ام

من همیشه از سفر ترسیده ام

از تمام کلماتی که با "سین"  نوشته می شوند می ترسم

از سفر

از سال

از ساعت

از سکوت

از سیاست

از سیگار

 از .........

از بسیاری دیگر از کلمات که اکنون حضور ذهن ندارم

باری خواهر عزیز از دست رفته ام

مرا ببخش که بدون خداحافظی شما را ترک کردم

می دانم دیگر هیچ کسی شبهای جمعه برایم زنگ نمی زند

دیگر هیچ کسی برایم از آینده

 از بازگشت و

از بسیاری از کلمات امید بخش برایم نمی گوید

می دانم فردا آیدا می گوید دایی مامانم کو ؟

من مامانم میخوام

من می دانم فردا آیدا از من می پرسد

راستی دایی مامان رفته پیش خدا؟

می پرسد دایی مامان کی بر می گردد؟

هانای عزیز

این تو بودی که همیشه به من غریب و تنها در این دیار غربت می گفتی :

داداش غم نخور

پرستوها روزی باز می گردند

می گفتی:

کلبه احزان روزی شود گلستان غم مخور

ببخش مرا گریه مجال نمی دهد ....

 ..................................................

......................................................................

..............................................................................
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم

كه در طریقت ما كافریست رنجیدن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

بی درنگ باز می گردم

 بی درنگ باز می گردم

 به سرزمینی كه با من آشناست

 آسمانش را می شناسم

 و پرندگانش را

 تا پوشش دلتنگی را بردارم

 و دلمردگی دیرپای سالیان غربت را

 بر زمینش بگذارم

 تا نرمی نگاههای عاشقانه را

 دیگر بار به خاطر بسپارم

 بی درنگ باز می گردم

 به سرزمینی كه با شبش آشنایم

 و با ستارگانش

 كه شب را همیشه روشن نگه می دارند

 و مرا تنها نمی گذارند

 بی درنگ باز می گردم

 به سرزمینی كه به وسعت یادهای من است

 تا با پرندگانش پرواز كنم

 تا به گیاهانش برویم

 تا با گلهایش بشكفم

 تا با خورشیدش بدرخشم

 تا با نسیمش بوزم

تا همراه بارانش ببارم

 و اینسان

دل به پوچی نسپارم

 بی درنگ باز می گردم

 به ریشه ام

 به خویش

 به حقیقت

 كه سالها به گورشان سپرده ام

و مدفنشان را از یاد برده ام

بی درنگ باز میگردم

 تا چشمهایم می بیند

 تا گوشهایم می شنود

تا پاهایم می رود

 تا زبانم به كلامی پاك باز می شود

 و می توانم پیامم را در گسترده ی باد پرواز دهم

 كه زندگی لحظه ایست بین دوستی و دشمنی

 بی درنگ باز می گردم

 به سرزمینی كه با تاریخش جغرافیایش زیسته ام

 و در ناكامیهایش گریسته ام

 بی درنگ باز میگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

منم كه شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم كه دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم

كه در طریقت ما كافریست رنجیدن

به پیر میكده گفتم كه چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت: عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

كه تا خراب كنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشیدن

عنان به میكده خواهیم تافت زین مجلس

كه وعظ بی عملان واجبست نشنیدن

ز خطّ یار بیاموز مهر با رخ خوب

كه گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

كه دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

ميگن:خداوند گر زحکمت ببندد دری   به رحمت  گشايد  در  ديگری

ميگم:خداوند گر زحکمت ببندد دری    به رحمت زند قفل دیگری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...

ولی وقتی به تنهايی گفتم:تا تو را دارم تنها نيستم ماند و  همدم و مونسم شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 قول می دهم !

بیا و از خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر

 تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی

 دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟

 بگذار شاعری

در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید

 مگر چه می شود ؟

چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟

 من به همکلامی با کاغذ

 و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم

 تو رضایت نمی دهی ؟

باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است

 کوچه را ببین

هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید

 آنسو ترک زنی تنها در غربت اینه

 و این سو شاعری از اهالی آفتاب

دیگر به کجای ابرها بر می خورد

 که من هم بی امان برای تو ببارم ؟

 می بخشی ! گلم

همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم

 اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد

 دیگر برو !

دل نگران هم نباش

 شاخه شعر هیچ شاعری

در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است

 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد

 قول می دهم فردا

 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم

 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی

مرا خواهی دید

 قول می دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

"هانای" عزیزم

مسافر پاییز 85

سلام مرا به خدا برسان

خواهر از دست رفته ام

نمی دانم برایت چی بنویسم

بلکه تنها توانسته ام برایت گریه کنم

برای تو

برای" آیدا "17 ماهه ات

خواهر از دست رفته ام

من همیشه از سفر ترسیده ام

از تمام کلماتی که با "سین"  نوشته می شوند می ترسم

از سفر

از سال

از ساعت

از سکوت

از سیاست

از سیگار

 از .........

از بسیاری دیگر از کلمات که اکنون حضور ذهن ندارم

باری خواهر عزیز از دست رفته ام

مرا ببخش که بدون خداحافظی شما را ترک کردم

می دانم دیگر هیچ کسی شبهای جمعه برایم زنگ نمی زند

دیگر هیچ کسی برایم از آینده

 از بازگشت و

از بسیاری از کلمات امید بخش برایم نمی گوید

می دانم فردا آیدا می گوید دایی مامانم کو ؟

من مامانم میخوام

من می دانم فردا آیدا از من می پرسد

راستی دایی مامان رفته پیش خدا؟

می پرسد دایی مامان کی بر می گردد؟

هانای عزیز

این تو بودی که همیشه به من غریب و تنها در این دیار غربت می گفتی :

داداش غم نخور

پرستوها روزی باز می گردند

می گفتی:

کلبه احزان روزی شود گلستان غم مخور

ببخش مرا گریه مجال نمی دهد ....

 ..................................................

......................................................................

..............................................................................
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دلم به جا نیست

پایم به راه نمی آید

حالا دیگر دیر است

من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام

کجا می روی ؟

بیا هنوز تا کشف نشانی آن کوچه

حرف ما بسیار و

 وقت اندک

 آسمان هم بارانی است!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دارد باران می آید

باران دارد به خاطر دلداری مادرانمان

هی گونه های من و سنگ مزار تو را می شوید

سفر بخیر!

سفر بخیر مسافر پاییز 85

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ...

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

یه دنیا بارونی میشم

گم شده تو هوای تو

پر از سكوت خوب تو

هم قد تو، برای تو

بگو كدوم مسافری

تو رو به خواب فردا برد

بدون من كدوم شبی

تو رو به سایه ها سپرد

آتیش گرفته جون من

حادثه از سرم گذشت

بعد تو روزای سپید

به شهرقصه برنگشت

ای تو همیشه موندنی

تو شب جون سپردنی

ترانه ای تازه بگو

عزیز هم خونه ی من

عاشق و دیوونه ی من

كجای شب گم شده كو؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

با تمام دار و ندارم

می توانم در اندیشه ی کفنی باشم

که عریان نمانم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

بیا تو سربه دار من

بمون همیشه یار من

ستاره شمع نیمه جون

رسید شبای تار من

یه خواب نیمه گم شده

یه راه نیمه تا سحر

پنجره های نیمه باز

غروب جمعه دربه در

وقت ترانگی رسید

به ساعت مرگ صدا

یه زخم كهنه رو تنم

یه شهر خالی از خدا

تو خواب و رویا گم شدم

پر ازهوای نیمه جون

نگو كه شوق پرزدن

گم شده توی آسمون

سر به هوای عاشقی

دیوونگی تا پای دار

زخم تو از تو تازه شد

وقتی كه رفتی بی قرار

حالا نه یاس نیمه جون

نه عطر باغچه با تو نیست

دلبستن از تنهایی بود

دلكندنم كه با تو نیست

دیره برای من وتو

غروب دربه در تویی

تویی كه پر نمی زنی

شكسته بال و پر تویی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

آنقدر خست