تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

 

 

 

حداقل می‌دانم

اول انسانم

بعد هم اندکی شاعر ...!

رسمی معمولی‌ست

آورده‌اند که شِبْلی

خود را به بهايی فروخت،

و من در پیِ ميزانِ آن بهاء

خود را به تبسمِ يک فرشته فروختم

تو که می‌فهمی ری‌را

ما عشق را درنمی‌يابيم

همچون گُل ... که عطرِ خويش را.

ری‌را ... همين ديشب

يک ستاره داشت گولم می‌زد

خودت که می‌دانی

من ساده‌ام.

پرسيدم چه‌کارم داری؟

گفت بيا خوابِ سيمرغ ببينيم.

ری‌را ... من نرفتم

می‌گويند کوهِ قاف جن دارد!

عيبی ندارد ری‌را

يک روز گريبانِ خود را خواهم گرفت

و به او خواهم گفت:

در خوابِ هيچ کبوتری

اين‌همه آسمان، گلگون نبوده است!

و من زير همين آسمان بودم

و من فکر می‌کردم

خوابِ آينه می‌بينم،

اما وقتی که صبح شد

سايه‌ی درختی از دور پيدا بود! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

 

سادگی را

من از نهانِ يک ستاره آموختم

پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد

با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی

آن قدر ترانه خواندم

تا تمامِ کبوترانِ جهان

شاعر شدند.

سادگی را

من از خوابِ يک پرنده

در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.

باد بوی خاصِ زيارت می‌داد

و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.

ملايکی شگفت

مرا به آسمان می‌بُردند،

يک سلولِ سبز

در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،

و از آنجا

آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.

دشوار است ... ری‌را

هر چه بيشتر به رهايی بينديشی

گهواره‌ی جهان

کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

راهِ گريزی نيست

تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،

سادگی را

من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام. 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

یکهو که به خود آمدم

متوجه شدم که از حضور تو

تنها بویی به مشامم می رسد

حالا که دارم کاغذ سیاه می کنم

بوی تو واژه ها را مست می کند

بی مقدمه می روم سراغ لب هایت

بعد از هر دری سخنی

در ویراژ واژه ها

ترمز نشانه ی ترس است

هوا گرم است

خُب

پنجره را باز می کنم

هیاهوی خیابان به اتاق می ریزد

هوای کوچه مست می شود

نگاه پنجره آسفالت کوچه را می شکند

بعد سنگ بزرگی پنجره را

جای گلایه نیست

سنگ زیادی پرانده ام

بر آب

       بر درخت

بر شیشه ی اتوبوس

    بر کلاغ

بی خیال

موافقی با هم بوسه ای معامله کنیم

این را بذار به حساب مستی

واژه ی ممنوعی اگر در رفت نادیده بگیر

بیا تا با هم برویم شمال

جاده اش آن قدر زیباست

ندیده ام  اما

زیاد گفته اند

دوست تر داشتی

به جنوب می رویم

آنجا هوا گرم است

نیاز به شال و کلاه نیست

برهنه می رویم

در شط خاطرات قایم می شویم

من تا صد می شمارم

بعد می آیم

جای دوری قایم نشوی

حوصله ی گشتن ندارم

همین حوالی حافظه بمان

حالا نوبت توست

چشمانت را ببند

قول می دهم کاری نکنم

فقط زیر دامن ات قایم می شوم

تا صد بشماری جا گیر شده ام

یک ... دو ... سه ... چهار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بنویس توی تمام دفتر هایت

که تمامی آگهی های فوت دروغ اند

که تمامی تولد ها دروغ اند

و تنها لبهای تو که چسبیده اند به ذهنم واقعیت دارند

تو توی تمام سطر های شعرم ایستاده ای

داری بنگ میزنی

بنگ  بنگ توی مغزت

خون روی شعرم لخته می شود

وسرخی چشم هایت به لب هایت می آید

نكند لب هایت به لب هایم نیاید

تصادف كن

بانوی من با من تصادف كن

كه من تصادف های عشقی را دوست دارم

من وتو باید خسارت های زیادی ببینیم

كه یك روز ازراییل به سلامتی ما بنگ می زند

بنگ بنگ توی مغزمان

خون پاشیده می شود

وكسی توی دفترش می نویسد

 بنویس توی تمام دفتر هایت

كه تمامی آگهی های فوت دروغ اند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

برای نگاهی، دنیا

برای لبخندی، آسمان

برای بوسه‌ای...

نمیدانم...برای بوسه‌ای!

ترا چه خواهم بخشید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دل من چه خردسال است

ساده می نگرد

ساده می خندد

ساده می پوشد

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است

ساده می افتد

ساده می شکند

و ساده می میرد

دل من تنها سخت می گرید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

دختر دیروزم

روزگارم بد نیست

پاره پولی دارم

خرده پوشی

سر سوزن جایی

 

مادری داشته ام بهتر از برگ درخت، وخدایی دارم که همین نزدیکی است، من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ، مادری،هم گنهم بوده و هم پاداشم، بین این وسعت بی مهریها، همه ذرات وجودم متشنج شده است ، دختر دیروزم ، و در این وادی در حال صعود ، سده ای هست که قانون مرا خندیده، اهل تهرانم ، پیشه ام پیدا نیست ، گاه گاهی قفسی می خرم از سوی شما ،تا پر مانده غمگینی را فکر پرواز دهم ، چه خیالی ، چه خیالی می دانم ، کودکم بی نان است ، خوب می دانم ،نیست بر فردایم گذر دلخوشی کوتاهی ، اهل تهرانم ، نسبم شاید برسد به زنی از تاریخ ، پدرم پشت زمانها مرده است ،پدرم وقتی مرد ، کودکم بابا گفت ، پدرم وقتی مرد ، چشمها رنگ حیا را شستند ، مرد بقال از من پرسید ، چند تا سکه زر می خواهی؟ من از او پرسیدم ،معرفت سیری چند؟ ، کوی ما در طرف جاده ناکامی بود ، کوی ما جای گره خوردن یک منقل و درد ، کوی ما نقطه بر خورد نیاز و نوزاد با دو جیب خالی ، دختر دیروزم ، روی دوشم پر قانون سیاهی است ، که در تیرگی غمهایم ، کودکم را بردند ، چیزها دیدم در روی زمین ، کودکی دیدم ،زیر بالم که پی آدرس خنده مادر گم بود ، من زنی را دیدم قلب در هاون می کوبید ، ظهر در سفره آنها اندکی نذری بود ، من کتاب قانون دیدم ، خالی از یک مادر ، سر بالین زنی نومید ، آلبومی دیدم پر از عکس فرزند ، پدری دیدم ، پسرش را می گفت ؛پشر

شهر پیدا بود ، سوزش زخم ، زمین خوردن رویای قشنگ ، و غرور پدر بی عاری ، که به قانون غلط می بالید ، کودکی بین کلام قاضی ، پی برهان می گشت ، دوش مادر پر تردید و سوال ، و کسی بر خزر نقشه جغرافیا تور پهن می کرد ، زندگی پیدا بود ، سفر دل به جنون ، پیچش دود به رگهای حضور ، فوران گل اشک از دیده ، ریزش آرزو از دود ذغال ، رد عشقی که فراسوی صدا جان می داد ، فتح یک شهر به دست تریاک ، همه روی زمین پیدا بود ، قتل یک عشق به دستس که ندیدش هر گز ، اهل تهرانم اما ، شهر من تهران نیست ، شهر من گم شده است ، شهر من عکس خمیازه بی فردا نیست ، مردمان را دیدم ، چشمهایی که سر پاچه آویزان بود ، فکرهایی که به یک لحظه قناعت می کرد ، مغزهایی که در اندیشه بودن گم بود ، من ندیدم هرگز تابلوی شهرداری فلش عشق به مردم بزند ، هر کجا بغضی هست اشک من می شکفد ، تا بخواهی تفریق ، تا بخواهی تضعیف ، تا بخواهی تردید ، من به سیبی که نه یک هسته هلو خشنودم ، من نمی خندم اگر دستی از شیشه ماشین پی پولی باشد ، و نمی خندم اگر ، زنی در گوشه میدان ونک پی پنج آدم تجریش سوار می گردد ، خوب می دانم درد کجا می روید ، زندگی رسم خوشایندی است ، ولی از کلبه من بوی ته سوخته زندگی ام می آید ، زندگی سوت قطاری است که هیچ خواب درازی نتکاند ، زندگی خنده جغدی به شکاف دل روز تار است ، چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ، واژه ها ایمانند ، واژه ها را بخریم هر کجا هستم باشم ، کودکم مال من است ، کودکم، بغض، نفس، عشق؛ صدا مال من است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

 من از آن روز که در بند توام آزادم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره

روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد

اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد،

چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را

جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد،

مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک

و تمسخر آميز تلقی بکنند

زیرا بشر هنوز چاره و دوائی

برايش پیدا نکرده

و تنها داروی آن فراموشی

بتوسط شراب

و خواب مصنوعی

بوسیله افیون و مواد مخدره است

ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها

موقت است

و بجا ی تسکین

پس از مدتی بر

شدت درد

می

ا

فز

ا

ید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هر کسی ‌ برای برقراری آزادی تلاش نکند یا قدرت درک آزادی را ندارد و یا لیاقت آزاد زیستن را.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

  عشق مثل ساعت شنی می ماند ، همزمان که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هیچوقت کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست نده همیشه سعی کن غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی .

 
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

من ناتوانم از فریب دیوارها

خنده‌ای به فریبم

در کمین

با دیوارها ویرانم

فریبی پرپر می‌زند

من دیوارها را ویران کرده و

فریب بر ویرانه‌ام مناره برمی‌افرازد

چون دیوار فریب خورده و

           ویرانی

        دیوارهایم را تصاحب می‌کند

        ویران می‌شوم و

         دیوارها همچنان برافراشته می‌شوند

          بر ویرانه‌ام

 واژه‌هایت تاریک‌ترند از راه

   از شکست

گل‌آلودترم از بالی ممنوع

از پرنده‌ای مه‌زده‌ی اندوه

اندوه پرنده‌ای گل‌آلود

ممنوعم کرده

تا شکست

گل‌آلودیم عاشق‌تر از واژه

در تاریکترین راه

     در تو ...

 با اعجاز بوسه‌ای می‌افروزمت

چون شکفته‌ترین پرنده‌ی سال

   چونان عشق

واژه هایت از شکست خدایگان فرومی‌چکند

   از معانی مقدس...

منتظر سپیده‌ی خوانش عشقم

منتظر تو...  

  تو سپیده‌ی منتظری بی‌آنکه خورشیدی

   بی‌آنکه زلالی...

تو نفرین زلال عشقی

    بر من

     بر هیچ ...

تا شب منتظرانه سیاهی است

برمی‌آیم از سپیده‌ی هیچ

چونان نفرین خورشیدی عاشق

  براهریمن

      بر همه

منتظر غروب نوشتار زندگی

منتظر من ...

من غروب زندگیم بی‌آنکه افقی

    بی‌آنکه گرگ و میشی ...

 من نکبت عشق را می‌طلبم

        تا همه

      تا هیچ ...

من و تو موازی

    تا سطر اول همین شعر...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

یه جوجه بسیجی عاشق یه دختر چادری سفت و سخت میشه و براش میخونه:

میخونم به هوای تو پریچه چقدر جای تو توی اتاق خالیه پریچه که فلسطین بی تو هیچه وای پریچه
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

المپيک ورزشهای آخوندا در سه رشته برگذارشد: 1-پرش با عبا 2-دو با نعلين 3-پرتاب عمامه

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

   نلسون ماندلا در کتاب خاطرات خود می نویسد :

در مبارزاتم زنم نقش دست راستم را بازی می کرد و در زندان دست راستم نقش زنم را

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

حدیث درد من، گر کس نگفت، افسانه ای کمتر

وگر من خود نباشم در جهان، دیوانه ای کمتر

اگر بی نام و ناموسم فراغم بیشتر باشد

وگر بی خانمانم، گوشه ی ویرانه ای کمتر

از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند

که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر

نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد

خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر

کسی عاشق شود کز آتش سوزان نپرهیزد

به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر

چه غم در باغ گر باد خزانی بی پناهم کرد

که مشتی خار وخس، یعنی پریشان لانه ای، کمتر

مکن "مانی" عمارت، از سرای دهر بیرون شو

برای این دو روز عمر محنت خانه ای کمتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی

مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی

ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده ام زگل ها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد

که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو

شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان

قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو

مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم

مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو

در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

اگر من‌ و او

در قهوه‌ خانه‌ ای‌ قدیمی‌

یكدیگر را دیده‌ بودیم‌

شاید با هم‌ می‌ نشستیم‌

و نوشیدنی‌ ای‌ با هم‌ می‌ خوردیم‌

اما چون‌ در جنگ‌ مثل‌ دو سرباز ساده‌

رودروی‌ هم‌ قرار گرفتیم‌

به‌ روی‌ هم‌ آتش‌ گشودیم‌

من‌ به‌ او شلیك‌ كردم‌

و در جا او را كشتم‌

او را زدم‌ و كشتم‌ زیرا

دشمن‌ من‌ بود

آری‌ البته‌ كه‌ او دشمن‌ من‌ بود

و این‌ مثل‌ روز روشن‌ بود

اما ....

او هم‌ شاید چون‌ من‌ به‌ اجبار

وارد ارتش‌ شده‌ بود

و حتی‌ از سر بیكاری‌

وسایل‌ زندگی‌ اش‌ را هم‌ فروخته‌ بود.

جنگ‌ چیز عجیب‌ و غریبی‌ است‌

به‌ كسی‌ شلیك‌ می‌ كنی‌

كه‌ اگر جایی‌ قهوه‌ خانه‌ ای‌ وجود داشت‌

او را به‌ آنجا دعوت‌ می‌ كردی‌

یا با قدری‌ پول‌ به‌ كمكش‌ می‌ رفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

نگفته بودم!

پیش از خدا حافظی

حافظه ی باران را مرور کنی ؟

و

از میان تمام رویاهایش

سلام ها را به خاطر آوری ؟

نگفته بودم !

واژه ها مقدس اند

احساس می شوند

می ترسند

می تر سانند

و

حادثــــــــــــــه

هیچ وقت خبرت نمی کند؟!

حالا رفته ای

و

من در کوچه های قهوه ای کویری که

سواد خواندن ابر ها را ندارد

تشنه ی قطره ای سلامم

تا بار دیگر

سبز شوم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

شنبه :

نمی دانستم جهان یعنی چه ؟

چه رسد به دوست داشتن

یکشنبه :

دوست داشتن یعنی پدر و مادر بود و هر که می خندید دوست

دوشنبه :

تنها دوچرخه دوست داشتم

سه شنبه :

دوست می داشتم ، اما آن قدر نمی فهمیدم

قد نمی داد عقل ام آن قدر که قدم بود

چهارشنبه :

آن چه دوست داشتم را فهمیدم

اما فهمیدنم آبِ رفته بود و جوی  چگونه بر می گرداندم ؟

پنج شنبه :

آن چه را دوست می داشتم