تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

 

اهلی جاده هایی نبودم که بالا می آورد

مادری که پاهاش را در یکشنبه ای جا گذاشت

که از تقدس ریش های پدر

چکه

چکه

علف های هرز می رویانید

قسم یه دانه ای که اگر...اگر...بمیرد...

من از مکاشفات زنی می آیم

هراسان کابوس هایی که در ازای چند لوبیای ناچیز...

یا هذیان هایی که گاهی جیغ می شد

در التماسی که

ما...در..       من گاو خوبی بودم

بعد ها

انبساط دردهام

سمت مردی می وزید

که توی جیب هایش نقشه ی هیچ گنجی نیست

و دارو ندارش باغچه ای ست که قرار است از لوبیای سحرآمیزش

دست مادر به خدا برسد

بیرون پنجره ای که برف می بارد بر سفیدی موهاش

گاهی بلند بلند خواب دختری را می بیند

که بلوغ دردهاش را مااااااغ می کشد

دربدری که

توی گلویش سیب نارسی ست

میراث گذشته ی زنی سر در گم کابوس های کال

و ما که از پس قرن ها

هنوز برهنه ی جاده ای در  رَد هفته ای هستیم

که یکشنبه ندارد

با مادری که

حالا ناخن هاش را می جود

و بغضی که سر باز نمی کند در انتظار جاده ای که

هزاران سال است از خلقت خدا می گذرد و...

سبز نمی شود

که نمی شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

يك نفر...

يك نفر آمد ، صدايم ، كرد و رفت

در قفس بودم ، رهايم ، كرد و رفت

يك نفر آمد كه با چشمان خود

سوز و فرياد عذايم كرد و رفت

بي دليل از قلب من رنجيده بود

او مرا از خود، جدايم كرد و رفت

يك نفر آمد كه با سجاده اش

تا سحر تنها ، دعايم، كرد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

برای تو همین کافی است

آب

گِل

آدم

برای من همین که کمی آب گِل کنم.

می لرزم نه از سوز این سرما

می ترسم از مردنم بدون خدا

می ترسم که خنده ام بگیرد

من انسانم ،قبله ام یک گل زرد

من انسانم

خورشید دارم

ماه

آبی

ابر

من انسانم

ولی قلبم سوراخ شده

خورشید هم از روزنه اش می گذرد

من انسانم ولی بال می زنم برای رهائی

مادرم خوشبختی است، پدرم آزادی

شست وسه سال دیگر من انسانم وتو گِل

شرمنده ام برای همه چیز این دوئل

برای همین چند خط هم ببخشید که

آفتاب روی صورتم می افتد

پلک ام می سوزد

ولی دلم خنک می شود.......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّاری - باری،

برو آنا که بوَد چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصدک تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو، فریب.

قاصدک !  هان، ولی...

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی؟ آی....

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- اندک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

یكی بود یكی نبود

زیر گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

گیس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكی ترك.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوی آهن رگ من!

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبك می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می كشن

هوی می كشن:

- شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره

پریا!

دیگه تو روز شیكسه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر كی كه غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا.

اسیرا كینه دارن

داس شونو ور می میدارن

سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتیش بازی چه خوشگله!

آتیش! آتیش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن

به جائی كه شنگولش كنن

سكه یه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

حمومك مورچه داره، بشین و پاشو  در بیارن

قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو  در بیارن

پریا! بسه دیگه های های تون

گریه تاون، وای وای تون! ? ...

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...

- پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك

تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، -

شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

[ كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

دنیای ما عیونه

هر كی می خواد بدونه:

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر كی باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

دنیای ما -  هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه!

خوب، پریای قصه!

مرغای شیكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ ?

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتی دیدن ستاره

یه من اثر نداره:

می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -

یكیش تنگ شراب شد

یكیش دریای آب شد

یكیش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر كشیدم

پاشنه رو ور كشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای كوه رسیدم

اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

- دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب كرد

كلی برنج تو آب كرد.

خورشید خانوم! بفرمائین!

از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله كردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم ...

بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بر زمینه سربی صبح

سوار                      

خاموش ایستاده است

و یال بلند اسبش در باد

پریشان می شود

 خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی كه

حادثه اخطار می شود 

كنار پرچین سوخته

دختر

خاموش ایستاده است

و دامن نازكش در باد

  تكان می خورد

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی كه مردان

ـ نومید و خسته ـ پیر می شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

         

بدبختی ما گناه بیگانه نبود !!

                                         پیوند من و شما صمیمانه نبود !!            
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

کودکان به یک قرص نان نیز راضی هستند اما دریغا......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

حاجی نگاه نکن گناه داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

باز دوستت می دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

از ترکه می پرسن شما از این همه جوک که برای تان می سازن ناراحت نمی شید؟ ترکه با خنده می گه : چیزهایی که برای شما جوک است برای ما خاطره است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

یه روز به یه بچه میگن شغل پدرت چیه پسره كه باباش اخوند بوده میگه بابام كمربند مشكی قران داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

ماه به خورشید میگه: این آدما خیلی بی‌جنبه هستند، هر شب می‌افتند روی هم، ما چیزی نمی‌گیم، سالی یه بار كه ما می‌ریم روی هم، همه با دوربین و تلسكوپ نگاهمون می‌كنند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

قزوینیه كنار زمین فوتبال خوابیده بوده، بهش میگن: پاشو برو تو زمین، بازی شروع شده. میگه: من برانكاردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

زن دوم مثل انرژی هسته ای است با اینکه حق مسلم ماست ولی اجازه دستیابی به آن را نمیدهند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

ترکه می شه رئیس صدا و سیما بعد از ۲ روز بر کنارش می کنن،رفیقاش می گن چرا بر کنارت کردن؟؟ میگه:هیچی،وسط اذان آکهی پخش کردم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 بچه به معلم میگه: خانوم معلم، من از شما خوشم میاد

 معلم میگه: من حوصله بچه مچه ندارم

 بچه میگه: خوب جلوگیری می‌كنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

افسوس................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

کجا هستند مدافعان حقوق زنان

آیا شایسته است آدمی این جور خانه به دوش باشد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

برخی با وعده های دروغین قرار بود نان بر سر سفره مردم آورند اما متاسفانه نان سر سفره مردم را نیز ربودند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

نفرت بر سنگدلان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 فاش می گویم  از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای  سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجّم نشناخت

یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هردم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بگفت از عشق کارت سخت زارست

بگفت از عاشقی خوش تر چه کارست

عشق فرزند خلف یک ارتباط است. ارتباطی بس ساده. یک با هم بودن ساده. یک با هم اندیشیدن کوتاه. یک زیر باران رفتن. یک نگاه و شاید یک کلام و شاید .... یک سلام

فرزندی ضعیف و رنجور که نطفه اش زمانی بسته می شود که یک هم حسی مشترک شکل گرفته باشد. جنینی ضعیف و کوچک که باید رشد کند؛ تکامل بیابد و روزی متولد شود.

عشق هدیه ی خداست که نه برای هر کسی ست. عشق شاید آفریده عزیز و دردانه خداست که به انانت به بندگان لایقش سپرده می شود. امانتی بلورین که به حتی نگاه هرزه ای می خراشد. اگر امانت الهی را خوب پاس بدارند عشق در آنان ابدی می شود و اگر کفران کنند امانت باز پس گرفته خواهد شد. این حق مسلم اوست که برای دردانه ی آفریده هایش تصمیم بگیرد.

زمانی که زنی فرزندی در وجودش دارد همه اطرافیان در مراقبت از او می کوشند. آهسته راه می رود؛ آهسته سخن می گوید چرا که خواست همه فرزندی قوی و تندرست و سالم است. زمین خوردن هم برای او حادثه ای بزرگ تلقی می شود و مورد سرزنش قرار می گیرد.

زمانی که نطفه کوچک عشق شکل می گیرد فرزندی در بطن وجود دو موجود تجلی می یابد و هر دو باردار می شوند. هر دو باید زحمت حمل و سختی میلاد را تحمل کنند. این کودک بر خلاف همه نوزادان دنیا زمان خاصی برای تولدش نمی شناسد. گاهی یک ماهه و گاهی ۱۰۰ ساله به بار می نشیند. جنین کوچکی ست که محتاج همه ی توجه حمل کنندگان خود است. خوراکش را برای وعده های غذایی نمی خواهد. خوراکی می خواهد که همیشه جاری باشد. خوراک ابدی. مثل هر کودکی دوره ی جنینی اش در آینده ی زیستی اش تاثیر فراوان دارد. بر اثر بی مبالاتی ناقص می شود و یا می میرد.

انواع بشر به دلایل گونه گون به هم متعلق می شوند. بعضی برای اندیشه ای مشترک و بعضی برای ارضای یک نیاز. گاهی نیاز جنسی و وصال جسمی می خواهند و گاهی ارتباط دو روح در میان است. زمانی وصال جسمی و ارضای جنسی وسیله می شود و زمانی هدف. دو تن به خواندن مثنوی ارضا می شوند و دو تن به تماس تن.

عشق معبود می خواهد تا تکامل یابد و و رنگ تعبد به خود بگیرد. عشق به موجوداتی عطا می شود که که لایق وصال اهورایی اند. و زمان تولد فرزند؛ زمان وصال است گرچه برای انسان زنده ای. اما طریقت عشق راه ساده ای نیست.

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوش

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

قبل از تولد این کودک خاص دوران سختی به صاحبان حمل می رود. این سختی و رنج آمادگی برخورد با چنین موجود خارق الوصفی را در آنان به وجود می آورد. هم سو حرکنت می کنند؛ در پناه مهر و قدم به قدم گذر از گردنه هایی که خطر سقوط در آنها از شاهرگ نزدیک تر است. و سقوط به معنی مرگ نوزاد است.

کودک متولد می شود و این شروع مسیری دوباره است. بعضی وصال را انتهای مسیر می دانند که چنین نیست.

این فرزند مانند هر فرزندی محتاج توجه است و مراقبتی دو صد چندان. به باد سردی سرما می خورد و به عصبیتی مخدوش می شود. باید مراقب او بود. باید تربیتش کرد تا روز خلاصه شدن. عشق فرزند امانی خداست که تربیتش به آدمی محول می شود برای زمان بازپس گیری.

منصور را یک روز کشتند و فردا سوزاندند و فردای آن روز خاکسترش به باد دادند و خود این گونه عاشقی را وصف کرده بود. منصور حلاج عاشقی را فنای در مقصود می داند و راه عشق بازی سهمگینی را بر می گزیند که همان شیوه رندان بلاکش باشد.

دلی که عاشق و صابر شود مگر سنگ است

از عشق تا صبوری هزار فرسنگ است

پس عشق صبوری می خواهد. بزرگترین درس عشق صبر است. و پس از آن پایداری و توکل. صبر رشد می آورد. آدمی از آینده بی خبر است پس متوکل می شود و چون به مصائب می رسد استقامت پیشه می کند.

گویند از عشق کن جدایی

این نیست طریق آشنایی

عاشق از عشق جدا نمی شود. مثل مادری که اگر فرزند بر سر راه بگذارد باز برخواهد گشت.

مرده بدم زنده شدم

گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من

دولت پاینده شدم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه

ولی من یادش دادم اگه روزی شکست لبه تیزش دست کسی رو نبره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  |