تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

نوروز ، عید گل ، عید خنده و شکوفه ، عید باران ، عید سبزه ، عید شیرینی ، عید گذشت ، عید زدودن کدورتها ، جشن سروشت، فصل دوستیها ، فصل همه با هم بودن ، فصل زیباییها!

بیایید در سال نو با هم بخندیم به هم نخندیم

بیایید شادیها را با هم تقسیم نماییم

سال نو ، بر همگان مبارک باد ، امیدوارم سال نو ، سال تلاش و جدیت ، سال بازگشت ما تبعیدیها به آغوش وطن باشد

بار دیگر عید سعید باستانی نوروز بر همگان پیروز باد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

سینما را با مسجد اشتباهی گرفته اند.

بنام خدا چه کارها نمی کنند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

ما صلح می‌خواهیم

شلیك نكنید!

كلمات از كنیسهء موسی

به كوره‌های كهن بازخواهند گشت.

شلیك نكنید!

مریم عذرا هنوز

چشم به راه چوپان شبنم و شفا

گریه می‌كند.

شلیك نكنید!

كبوتران زیتون پرست ما

بر گنبد هزارهء خضرا

كشته خواهند شد.

ما صلح می‌خواهیم

ما

دعاخوان علاقهء آدمی به آرامش‌ایم

ما،

در سرزمین سحرخیز ما

بابونه‌ها

برای بمباران به دنیا ‌نمی‌آیند.

دنیا

هی دنیا!

سفرهء هفت‌سین ما امسال

حرف تازه‌ای كم دارد،

راهی نیست،

صلح را با سین ساده‌خواهیم نوشت.

 

شعر تازه‌ای از سیدعلی صالحی 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

خط می زنند صورتم را زمین و زمان.

من امٌا مسئله ای نبوده ام هیچگاه،

سوال نیستم هرگز برای هیچكس.

پاسخی كوتاه و مثبتم به جهان،

یك جوابِ ساده تر از آری؛

پلك بر هم نهادنی سرخوش و مطمئن؛

تایید اعتراف به مرگ : آفرینش !

من هر ثانیه پشتِ پلكهایی به دنیا میآیم

پشتِ پلكهایی میمیرم

زیر تیغِ زمین و زمان بر چهره ام، گندم میكارم

بر داغهای سینه ام، نان میپزم

در دهانهای گرسنه، نان میشوم

امٌا آه حتٌی به یاد نمی آورم كشیده باشم هرگز؛

نه به وقت میلادم

نه به وقت زیستنم

نه به وقت پختنم

نه به وقت جویده شدنم

نه به وقت مرگم.

زیستن را با الفبایی دیگرگونه مینویسم امٌا

خط میخورم.

بگو !

بگو چه میخوانی از این خطوط كه هر روز، پُر رنگ تر میشوند بر چهره ام؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

آرزوهای من و ما

من و تو

پس کی ما؟

هیچ وقت

عشق را نمی گویم

همه را می گویم

دوستان پس کی من و تو ما می شویم؟

همه مردم با هم دست بدست می باریم

گریه نیست اشک نیست شوق نیست خوبی است

آری خوبی است و بس

همین ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

 

آخرین شعر ٬ شعر رفتن بود ٬ آخرین حرف حرف پیمودن

قصه ناگزیر یک پرواز٬ از حضور غریب ما تا من

آخرین درد ٬ درد اول بود ٬ بغض این واژه های تکراری

خشم این سینه های بی فریاد٬ زخم این لحظه های بی روزن

آخرین راه ٬ راه بی پایان ٬ مقصدی پشت قاب یک تصویر

کوره راهی همیشه خیس از اشک ٬ کوچه ای ازترانه تا شیون

اشتیاق شدید یک پیوند ٬ خشکی یک نهال ناباور

سر سپردن به خنجری عریان ٬ اضطرابی بنام دل بستن

پر گشودن کلام آخر بود ٬ گم شدن در عبور یک رویا

بیقرار دوباره ای دیگر ٬ انتظار ستاره ای روشن

راه دشوار پیش رو گرچه ٬ در مهی بیکرانه منزل داشت ٬

این لجاجت همیشه با ما بود: رفتن ورفتن و نیفتادن !

آخرین فصل را نمی گویم ٬ فصل کوچ از غزل به شبناله

چهره ای تلخ پشت یک لبخند ٬ غنچه ای سرخ ٬ نقش پیراهن !

 

                     مهرداد سنجابی

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

سیاست

 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

عشق ورزیدن هنر است. پس عاشق هنرمند است.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

انسانهای بزرگ افکار بزرگ دارند! افکار بزرگ زمانی به عرصه معرفت میرسند که ماندگار شوند.

 می نویسم تا بمانم!

تا بماند آنچه به آن می اندیشم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

اگر جویای حقیقت هستید باید حداقل یک بار در زندگی تا آنجا که ممکن است به همه چیز شک کنید. دكارت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

سلام بچه ها یادمه از وقتی بچه بودم  تو گوشم زمزمه می كردن جواب بدی رو با خوبی میدن وقتی یه كمی بزرگتر شدم دیدم همه دارن بدی می كنن و وقتی من بهشون خوبی می كردم اونا بازم بدی  می كردن وقتی رفتم تو اجتماع دیدم اصلا كلمه ی خوبی معنا نداره ولی من باز خوبی می كردم وقتی بازم بزرگتر شدم دیدم اغلب گرگ صفت هستن اصلا تو ذاتشون بدیه اونوقت بود كه رفتم از اونی كه تو گوشم زمزمه كرده بود بپرسم پس اونی كه تو می گفتی چی شد كه دیدم اونم میگه این حرف من فقط به درد زمزمه كردن می خورد نه عمل كردن تازه فهمیدم واسه چی داشت زمزمه می كرد وقتی خودم واسه خودم مردی شدم فهمیدم اشكال كار كجاس ؟؟ شاید خودتونم فهمیده باشید  كسی كه داره به ما بدی میكنه 2  راه  داره  اگه جوابشو با خوبی بدیم اون طرف 100% شرمنده نمیشه چون یه ادم فهمیده هیچ وقت بدی در حق كسی نمیكنه و اونموقع هستش كه اون طرف تو رو خر فرض می كنه و باز دوباره بهت بدی می كنه حالا اگه جواب بدی رو با بدی بدی اونوقت 2 حالت داره یا اینكه طرف می فهمه و میاد معذرت خواهی میكنه كه نشون میده اشتباهی كه كرده عمدی نبوده و یا اینكه از تو ناراحت میشه و به قول بچه ها قهر میكنه كه اینجور مواقع باید گفت به درك همون بهتر كه اول باهاش دوست نمیشدم اصلا این ادم به نظر شما لیاقت دوستی رو داره ؟؟؟؟ خب بازم خوبه كه این جور ادمای پست شما رو سریعا ترك میكنن البته اگه جواب كار بد شونو با بدی بدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

عاشق شدن مرا علم کن بانو

پاهای حسود را قلم کن بانو

یک خواهش غیر منطقی دارم من

لطفا بغلم کن... بغلم کن بانو!

 

من گریه نمی کنم تو اما برگرد

امروز دلت پر است فردا برگرد

کابوس شده تمام پارو زدنم

فانوس جزیره...خنده...رویا برگرد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

چه دردآور است عشق تو

اینگونه كه دوستت می‌دارم

بامدادان

با تلوتلو نیزه‌های خورشید

كز نگاه تو بر‌میخیزد

چندان شكاف در تن بارور من می‌اندازی

حتی اگر

زهر بكاری   درختی شود

اما هرگز

نه مهرمی‌كاری  نه كینی  نه حسادتی

ای كاش این سرزمین سینه‌ام

زآن رهگذرانی بود

كه توتی نشاء كنند

یا كه سنجدی

و عطری كه مست می‌كند   دوشیزگان كولی را ....

چه دردآور است عشق تو   اینگونه كه دوستت  دارم

ذره ذره خواهم مرد    قطعه قطعه خواهم شكست

خواهم مرد .. خاك خواهم شد

از درد عشق

از دردی كه اینگونه دوستت می‌دارم

با عشق تو آزار می‌دهد خانه

شهر  شالیزار

حتی

باغ و نارنجستان

رهایم كن

بگذار بند ابریشمین عشق تو را بر گردن خاقان چین بیاویزم

كه در هزار تل خاك ..

پوسیده استخوان او

چه دردآور است عشق تو اینگونه كه دوستت می‌دارم

تو قدر عشق نمیدانی

با وزغ‌ها می‌آمیزی

با جانورانی از این دست

كه خنجری در آستین دارند

خونچكان از قلب نازنین تو

آه..

ای كولی چند‌كاره

كه سینه‌ریز تو استخوان من است

و گوشواره‌های تو قلبم

دیگر بارور نخواهی شد

كه هوسهای تو پایان ندارد

پرواز می‌كنی پرواز

با آنكه خنجری به دست دارد

بال تو قطعه قطعه خواهد شد

و قلب تو طعمه ماران

آه ..

چه درد‌آور است عشق تو اینگونه كه دوستت می‌دارم

بیاد آر شامگاهی را  كه لغزاندی دو پستان نگارینت

و لمبرها كه در چنگال من چون طاس ماهی گریخت

تهیگاهت بارور می‌كرد .. عشقی را

آروز می‌كردی شكافی را

درون سینه‌ام عمق قلبم

كه بیارامی

وینك آن شكاف .. وینك آن زخم

كو آرامشی ؟ كو آرامشی ؟

چه دردآور است عشق تو      اینگونه كه دوستت میدارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

وقتی که شعر قفل می شود

و مغرورانه در خود فرو می رود

آنگاه  از بلوای بوها و صداهای زندگی

نجات می یابد

ولی من شعر را دوست دارم

وقتی که دیوانه می شود

مثل ازدحام

مثل غوغای وحشی باران ماه می .

من شعر را دوست دارم

وقتی  که مثل مربایی  سرخ

در یدگی طلایی قلقل می کند

وسنجاقک غافلی را ناگاه به درون می کشد

وقتی که شعرمی آید، مثل زن

زمین به خود می لرزد

و تمام زندگی خداگونه می شود

بی ترید.

اما بهتر آن است که در سایه روش

خود را نوشت، سرنوشت را .

باریس چی چی بابین را دوست دارم

به خاطر دست نوشته بر پیشانی روس

برای من چی چی بابین همانا وطن است

این آخرین قدیس بر بادرفته

که چشمانش نگاه می کنند مثل چاه های تاریک

با عمقی از آب های زلال.

وقتی  شاعر

درشعر خود نمی گنجد

دوست دارم  مستی را

با یک پیاله هستی زهر آلود.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

آخرین شعر ٬ شعر رفتن بود ٬ آخرین حرف حرف پیمودن

قصه ناگزیر یک پرواز٬ از حضور غریب ما تا من

آخرین درد ٬ درد اول بود ٬ بغض این واژه های تکراری

خشم این سینه های بی فریاد٬ زخم این لحظه های بی روزن

آخرین راه ٬ راه بی پایان ٬ مقصدی پشت قاب یک تصویر

کوره راهی همیشه خیس از اشک ٬ کوچه ای ازترانه تا شیون

اشتیاق شدید یک پیوند ٬ خشکی یک نهال ناباور

سر سپردن به خنجری عریان ٬ اضطرابی بنام دل بستن

پر گشودن کلام آخر بود ٬ گم شدن در عبور یک رویا

بیقرار دوباره ای دیگر ٬ انتظار ستاره ای روشن

راه دشوار پیش رو گرچه ٬ در مهی بیکرانه منزل داشت ٬

این لجاجت همیشه با ما بود: رفتن ورفتن و نیفتادن !

آخرین فصل را نمی گویم ٬ فصل کوچ از غزل به شبناله

چهره ای تلخ پشت یک لبخند ٬ غنچه ای سرخ ٬ نقش پیراهن !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هنگام  بیداری است

هنگام بیداری است ...  مژه های  خواب آب آلوده باز نمی شوند

هنگام بیداری است .. ساعت شماطه دار دست بردار نیست

آفتابگردان تاب تاب می خورد

و از پنجره با اعتراض سرک می کشد

باد سبزه های سرد را می آشوبد

رودها درمه پنهان شده اند

انگار ابرها از آسمان فرود آمده

برآب ها نشسته اند

هنوز آرامش شبانه حکم می راند

که شفق با سرخی ماورائی اش

برحاشیه طراوت رنگین  بام ها

روی سارهای نیمه خواب می لغزد

هنگام ،  هنگام  برخاستن است و چشم دوختن

در زندگی  به تنگ آمده از انتظار، همچنان از سحرگاه در انتظار

هنگام بیداری است ... کودکی تو را ترک گفته است

هنگام بیداری است ... هنگام جوانی است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

نفهمیدن وحشتناک است

نفهمیدن وحشتناک است

نفهمیدن ودرآغوش کشیدن

ولی انگار عجیب  نیست

فهمیدن هم اما وحشتناک است

وحشتناک

هم با این، هم با آن به خود زخم می زنیم .

و من دلخوشم

به درک ابتدایی ام از تو

که نیازارم روح مهربانت را به نفهمیدن

و نمیرانم به فهمیدن .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

کی دلت رو دزديد؟   

شهادت می دهم

گناه من نیست

چشمهایم را بردار

دور سینه ات بگردان

تا ندیده هام از همیشگی تو رد شود

انتهای زمستان آبستن فصلهاست

که کودکی ام از شلاقهای عاشقی سرخ  می شود

و تو

با دامنی از برف

  آبم می کنی...!

توی مدادرنگی هام فقط رنگ چشمهای توست

و نقاشی ام

به جرم سیاهی محکوم...

کی دلت رو دزدیده؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

شکل خودم نیستم

شکل موشک هایی که شلیک می شوند

یا مینی که منفجر شده

آدمکی ایستاده روی پای چوبی

تمام می شوم

توی دهان کلمات

که هیچ نسبتی بامن ندارند

با جمله هایی شکسته

بسته ام خودم را به میز،

به صندلی

وآسمانی که همیشه ابریست

با بغضهای نترکیده

از دهان مستاجن

 بیرون می آیم

از پوست

شکل شیطانی که در من حلول کرده

لئون می شوم

با گلدانی در بغل

همراه دخترکی

با کفش های کتانی

خودم را به دار می کشم

توی آینه ای در دار

با کراواتی سرخ

نگاه می کنم

تا به خودم برسم

پیش می روم

دایره ها در من

شکل می گیرند

دایره در دایره

دور می زنم خودم را

می گردم

شکل خودم نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست

هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم

زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر

گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

تمامی اندوه من

جنگلی است خشک

که در آن

پرندگان خونین بال

نوای فغان سر داده‌اند.

خوش تر از این برهوت را

تو یقینا خواهی یافت

اما

چه بگویم

که من به همین هم دل خوش کرده‌ام.