وبعدازاين....
من فراموش خواهم شد
در پس کوچه بن بست
ودرازدحام برگهاي مرده پائيز...
حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)
وبعدازاين....
من فراموش خواهم شد
در پس کوچه بن بست
ودرازدحام برگهاي مرده پائيز...
باران باش
هیچ کس به باران عادت نمیکند
هر وقت بیاید خیس میشوی....
زنگ زدی لبت را به گو شی بچسبان
لبت را که چسباندی زنگ بزن
حتا بقال سر گذر هم توی بغل این کوچه نسیه ...
زنگ نمی زند که بچسبانم
جمله هایی که فعل نداشت چه کارها که نمی کردی
در من کار هایی انجام می دهند
که زشت نیست زشت تر است
دوستش نداری برایش نمی میری
این جمله ها واقعیت ندارند
ننویس
بیا زنگ بزن 110
توی اجناس بقال کرم می ریخت
جمله ها را طوری می سازم
که گوشی را بر دارد
[خودمانیم بر نمی دارد!]
نه جرات ندارم بگویم
بگذار هر جور دلشان می خواهد
شعرت را بخوانند
باور نمی کنند
باجه تلفن عاشق شده است
لب را به گوشی چسباند
نشنیدم که در گوشی چی گفت
سکه ها تب کردند
جمله ها را جا به جا کن
زنگ زدی بچسبان!
سیگار
سنگر نمی گیرم
آتش که می گشایی
حلقه حلقه
من آه می کشم
تو
دود میکنی.
این تصویر "دعا" دختر ۱۷ ساله کرد که به شهادت رسید
توجه توجه توجه توجه توجه توجه!!!!!!
متاسفانه چند روز پیش یک دختر 17 ساله کرد ایزدی در کردستان عراق به اتهام عشق و انتخاب همسر و تغییر مذهب از سوی خانواده و بستگانش به طرز فجیعی به شهادت رسید.
بستگانش، وی را در شهر "بعشیقه" در استان موصل در ملاعام سنگسار نمودند و با این اقدام وحشیانه برگ نوینی از وحشیگری تندروهای مذهبی در جهان ورق خورد.
براستی مارکس در این باره خوب اشاره نموده است که مذهب مایه تفرقه و دو دستگی است .
لطفا به این سایت مراجعه نمایید و سنگدلان را ببنید که چقدر وحشیانه و قبیحانه جسم لطیف یک عاشق راستگو و پاک را لگدمال و رجم می کنند .
سه روز است نه اشتهایی دارم و حوصله ای ، برایش گریه کرده ام و افسوس خوردم .
براستی وقتی که این تصویر را دیدم از انسان بودن خودم نیز شک کردم .
روزگار غریبی است نازنین!
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
برای دیدن فیلم سنگسار سایت پایینی را لینک کنید.
نصیر نصیری
"پرنده ای با عصا "
هرگز پرندهای با عصا ندیده بودم
نمیدانستم
آنکس که نمیدود
پرواز را میداند
و رودخانهای
که از سنگلاخ میگذرد
گامهایی از آهن دارد
*
هرگز نشنیده بودم
که کسی
به سادگی قطره شبنم کویر
برگ را این گونه تفسیر کند
و این گونه
از پس پردهای تاریک
رگان عاطفهی خورشید را بدرد
*
دوندهای بر آسمان
پرندهای بر زمین
و رودخانهای از آهن
اکنون
حیاط و مرگ
دگرگون و بیمنطقند
***
"گفت و گویی با همزاد"
همچون احساسی مجرد بود
سر در گریبان
زیر باران
در پی بوی آشنایی در باد
گفتمش:
سلام
هنوز هم بوی قهوهخانههای سر راه را داری
مثل لکه ابر ظهر تابستان
یا خیابان خلوت سحر
*
گفت:
چه غروبی دارد
این شهرک غریب
داشتم در جیبهای کویریم
به جستجوی سبزی یک دست میگشتم
و میاندیشیدم به یک ماهی
که افتاده بود کنار جوی این سه راهی
و چشمهاش
احساس آبی مرا کشت
و فکر میکردم
چه سرزمینی دارم
مردگانش
از زندگی زیبا ترند
*
گفتم:
گوش کن
به چهچه بوق مسافر کش آزادی
آزادی
۴۰۰ تومان
*
خندیدی:
چه ارزان
**
بانویی با لنزهای آبی
از من پرسید
آقا
ایستگاه انقلاب اینجاست؟
گفتم:
میان لنزهای شماست
*
تو باز باران را زیر لب زمزمه کردی:
چه برهوتی
با اشگ تمام مادران سوگوار
یک شاخه گل حتا
بر این خاک نازا
نمیشود رویاند
بر هر دستی
شعری کاشتیم و
بهاران
دشنام دشنهای بر داشتیم
**
گفتم:
همیشه همین
میپیچی به هیچ
همیشه در ایستگاههای متروک
به یاد تو میافتم
همیشه
گل هرگز نروییده
یاد ترا در خاطرم سرخ میکند
همیشه جای تو
کنار همیشه خالیست
*
گفت:
میان رنگها
جایی برای بی رنگی نیست
با حروف سربی
سرخ مینویسند
اینجا
جای همهی گلگونها خالیست
*
گفتم
به کجا میکوچی
توحید یا سعادت آباد؟
*
گفت:
هر کجا
هر کجا که چادر هجرانها بر پاست
بوی آشنایی دارد این باد
***
"فرصتها و مشگلها"
همهی فرصت من
انسان بود
و همهی مشگل من
انسان
*
آنسان دویدهام
که یوز ها میدوند
تا نمیرم
آنسان که موشها میمیرند
بر تختک تشریح نخبگان
*
در آیینهی عشق من
نقشی دور به جا مانده
یادگاری از تبسمی
و در اندیشهی من سنگی
تا بشکنم این آینه را
*
همهی فرصت من
تماشای این تبسم بود
و همهی مشگل من
تکثیر این تبسم
شکلها
از هندسهی خویش بیرونند
من چه بیهده
به جهان نظم میدهم
با خود کاری که خود در دلش
آشوب شبنم است
معناها
از خانه خارجند
من چه بی شهر
به در میکوبم.
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
سعدی
همه دردم، همه داغم، همه عشقم، همه سوزم
همه در هم گذرد هر مه و سال وشب و روزم
وصل و هجرم شده آسان همه از دولت هجرت
چه بخندم، جه بگریم، چه بسازم، چه بسوزم
گفتنی نیست که گویی، ز فراقت به چه حالم
حیف و صد حیف که دور از تو ندانی به چه روزم
دست و پایم تپش دل همه از کار فکنده
چشم بر جلوه ی دیدار نیفتاده هنوزم
" رضیم " جمله آفاق فروزان ز چراغم
همچو مه چشم به دریوزه ی خورشید ندوزم
اگر ضد هم باشیم ،هیچ کس نیستیم
اگرهمه مثل هم فکر کنیم ، پس همه یک نفر هستیم.
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
آه در شهر شما یاری نیود
قصه هایم را خریداری نبود
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
هیچ کس از حال من پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز را با من سر نکرد
چند روز هست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
دنیا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ... کسی که تورا دوست
دارد ، تو دوستش نمی داری ... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ... به
رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند ... و این رنج است ...
هیچ وقت کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست نده بلکه همیشه سعی کن غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بده.
بیش از اینها
آه
آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند...(فروغ فرخزاد)
شعری از" مهناز یوسفی"
اشتیاقی تلخ...
چنین مضمونی رعایتم میکند
دردی نداشتم که تاوانش
اینطور
بی اعتبارم کند
اگر با تنهاییم به خیابان نمی آمدم
خیابان و آدمهاش
تنها میشدند
اگر جای لبم روی لب فنجان
قهوه را اینگونه سنگ
اینگونه تلخ
به وجد نمی آورد،
چند سالگیم از تکرار دانه های شکر
نمی ترسید.
چندسالگیم آخرین پله است
از پلکانهای عمودی
که پشت در جاماندو
با آن خطوط استقلال یافته روی پیشانی
هرگز به داخل نرسید.
خطوط انسان را
و شاید هم گاهی خدا را
تعریف می کنند.
بهتر بود گمان کنم
آنوقت خواب آلودگی بزرگ میشد
پا به پای من....
چند شنبه های ندیده را
به گردش می رفتیم
دست به دست من...
....نه دست خودم نیست!
آشکارا نفس میکشم
یواشکی زنده ام.
سكه می اندازم
شیر یا خط؟؟!!!
_رفتن یا ماندن_
سكه در هوا میچرخد
خورشید سرش تاب می خورد
و سایه میپاشد بر پلكهایم
شیر بر پشت دستم بوسه میزند
و خط خطی میشود خاطراتم
نمیدانم چرا
تازگی ها
تمام خط ها را
عمود میبینم
حتی هاشور های افقی افق را
خط
خط
خط میكشم روی ذهنیت آسمان
ماه در پشت میله ها اسیر میشود
جاده رو به آخرین ستاره پل میبندد
و خط های ممتدش
خلاص میشوند تا راه !!!شیری!!!
لا به لای شعرهایم
یوسف نوازش میكند
خطوط ظریف گیسوان
زلیخا را
خط...
مثل رد اشكهای تو بر گونه هایت
خط...
مثل جای سر انگشتانت بر دستانم
خط...
ماندن یا رفتن؟؟
نمی دانم شعر مال کدام شاعر است اما با اجازه وی دراینجا می نویسم .