تبليغاتX
حواسم نبود

حواسم نبود

حرفهای دلتنگی(شعر،داستان کوتاه، متن)

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

 

                                          اهل زمین نبود نمازش شكسته بود 

 

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود

 

                                      چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

 

 بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

      

                                         عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر

 

                                           پشت دری مانده بود كه بسته بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

زندگی چون قفسی است؛

                    قفسی تنگ پر از تنهایی...

                             و چه زیباست لحظه ی غفلت آن زندانبان

                                              پس از آن هم

                                                            پرواز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

  شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود

  من بر آنم كه بسوزم به كنارت ای دوست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

می روی اما دلم در موی تو جا مانده است 

می روی لیلا ، ببـین مجنون چه تنها مانده است

می روی انگار از اول دِلت با ما نبود

می روی یک ثانیه گویی ز دنیا مانده است

برگهای سبز را در کوله بارت می بری

فصل غم ، فصل خزان ، در سینه ی ما مانده است

می روی خوشید رفت و آسمان باران گرفت

بغز در ابر گلوی لحظه ها جا مانده است

در دل دریایی ات یک عمر کشتی رانده ام

کشتی ام امروز در طوفان دریا مانده است

 خامش در پاسخ صد پرسش من ، تاکنون

شیوه ی خاموشی ات افسوس گویا مانده است

می روی در لحظه ی آخر نگاهم کن ، هنوز

در پس چشمان من شوق تماشا مانده است

گر چه گفتی برنمی گردی ، پس از یک عمر هم

 گر بیایی ، عاشق زارت شکیبا مانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم

هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود

دوشب شبیه ِ هم نیست

دوبوسه یکی نیستند

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز ، وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت

طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز

به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم

رو به دیوار کردم

رز! رز چه شکلی است؟

آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام

چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟

هستی - پس باید سپری شوی

سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم

می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم

هر چند باهم متفاوتیم

مثل دو قطره ی آب زلال.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

گفتی :غزلی بگو ! چه بگویم ؟مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟

 

شعر از قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 بيا تا قدر همديگر بدانيم           كه تا ناگه زيكديگر نمانيم

 

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن    رخم را بوسه ده كه اكنون همانيم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

خدایا فقط بغلم كن ..

بهم بگو كه هیچ اتفاقی نیفتاده .. بهم بگو و آرومم كن ..

خدایا .. مگه غیر از تو من كیو دارم ..

خدا می دونم در درك محبتت كوتاهی می كنم ولی تو از من خرده نگیر ...

بهم فرصت بده .. یه فرصت دوباره ..

دارم خفه می شم .. خدا التماسمو ببین .. التماسمو ببین و خدایی كن ..

خدا می خوام فردا دوباره لبخند بزنم .. می خوام به خفقان امروزم لبخند بزنم .. به تو كه التماسمو

پذیرفتی .. لبخند بزنم به تمام این زندگی پر هیاهو ..

سكوت .. آرامش .. می خوام بشنومت .. می خوام لمست كنم .. بلند شو خدا .. اشكاتو پاك كن ..

پاهای من سسته .. سست از انفجار .. بلند شو خدا .. بلند شو و زیر بغلمامو بگیر .. اینبار نوبت تویه

كه شروع كنی .. می خوام با هم پرواز كنیم .. فقط این آرومم می كنه ..

ولی اینبار نه دست تو دست هم ..

اینبار من تو بغل توام ..

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

باعشق،زیستن سخت است ولی زیباست

 

 برای عشق تمنا كن ولی خار نشو.

 

 برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده .

 

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

 

 برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذارپروانه ببینه.

 

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .

 

 برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر .

 

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن .

 

 برای عشق زندگی كن............

 

ولی عاشقونه...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

غریبه ها ... غریبه ... این کلمه ها قبلاً برام معنی دلنشینی نداشت اما هرچی بیشتر می گذره غریبه ها رو بیشتر دوست دارم . غریبه هائی که قده یه ربع ، نیم ساعت یا یک ساعت وقت داری زیر و روشون کنی و بعد برن ... برای همیشه برن و من هیچ وقت نبینمشون ولی همیشه ی خدا یادم بمونه که از غریبه ها کلی چیز می شه یاد گرفت و فهمید حتی می شه تو همون اندک فاصله : عاشقشون شد ... عاشقه همه ی غریبه ها ! گاهی حس می کنم آدم باید دله هرزه ای داشته باشه که فکر کنه برای ساعتی ، برای لحظه ای ، برای یک بعدازظهر عاشقی باید ... اما وقتی به این نتیجه می رسم که من عاشقه یه کلم که رنگ عوض می کنه و هر آن به شکله جدیدی درمی آد حسه نزدیکیه بیشتری با خودم می کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

حرفهای ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می كنی !

وقت رفتن است

باز هم همان حكایت همیشگی !

پیش از انكه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان چقدر زود

دیر می شود !

شعر از : قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط جواد حیدری  |